تبلیغات
(-_-) تکامل (-_-)

http://i21.tinypic.com/2jfkfol.jpg
شانه به شانه داشتیم راه می رفتیم تا روی نیمکت کنار دریاچه بشینیم.هرچی به نیمکت نزدیک تر می شدیم پاهام سست تر و قدم هام کوتاه تر می شد تا جایی که اون ازم جلو زد یه کمی که جلوت از من افتاد برگشت گفت چیزیت شده؟گفتم نه!چطور؟ گفت آخه مثل همیشه نیستی،انگار مریض شدی.گفتم نه حالم خوبه و خودم رو جمع و جور کردم و به هر طور که بود خودم رو به نیمکت رسوندم.روی نیمکت نشستیم .قوها دوتا دوتا شنا می کردند،نسیم خنکی از شرق شروع به وزیدن کرد برگ های خشک روی زمین رو به راهپیمایی هدایت کرد.همه چیز زیبا و زیبا تر می شد.گفت حالا بگو.کمی تو خودم پیچیدم که چطوری بهش بگم نمی دونم چه قدرتی بود که خدا یه دفه به من داد که بدون هیچ مقدمه ای بهش گفتم:با من ازدواج می کنی؟ شکه شد!رنگش سفید شد و مات و مبهوت توی چشمای من نگاه می کرد خیلی خجالت کشیدم تا اون روز به کسی اینطوری ابراز علاقه نکرده بودم مدتی بین ما سکوت حکم فرما بود هنوز توی چشمای من نگاه می کرد سرم رو انداختم پایین و با دستام بازی می کردم.یه دفه از جاش بلند شد و گفت:باید روش فکر کنم.با تعجب گفتم بعد از این همه مدت حالا باید روش فکر کنی؟ گفت اون موقع رابطه ی ما دوستی بود اما حالا حرف حرف یه عمره...
گفتم کی جوابم رو میدی؟
گفت عجله نکن و کیف دستیش رو از روی نیمکت برداشت رفت.
وقتی رفت تازه یادم افتاد به حرفایی که می خواستم بهش بزنم،آرزوهایی که برای آیندمون دارم و کلی فکر و خیال دیگه که مدت ها بود توی سرم می پیچید.
نزدیک یک ساعتی کنار دریاچه روی همون نیمکت نشسته بودم آخه اصلا توان بلند شدن از جام رو نداشتم انگار که به پاهام وزنه وصل کرده باشند دیگه کم کم آسمون داشت نارنجی می شد با تاریک شدن هوا از روی نیمکت بلند شدم  چون هوا سرد شده بود دستام رو به هم گره زده بودم و آروم ، آروم قدم می زدم سورا ماشین شدم و رفتم خونه.تا رسیدم خونه مثل جنازه ها افتادم روی تخت و خوابیدم

نوشته شده در شنبه 17 مرداد 1388 توسط بهروز | نظرات ()


Blog Skin