تبلیغات
(-_-) تکامل (-_-)

http://www.gigaimage.com/images/6v0i0q5jjxiuxggw45ig.jpg
چشمانش برق می زد
ذره ذره مروارید های درخشان از دیدگانش به زمین می افتاد
نگاهش غم آلود بود
سکوت خانه را فرا گرفته بود
تا آمدم لب وا کنم و بپرسم که چه شده؟
بغضش شکست
دهانش باز شد
ناله های کوتاه سر می داد که مبادا همسایه ها چیزی بفهمند
گفتم بگو،من محرم رازت هستم
گفت:چه بگویم از کسی که مرا مجذوب و شیفته ی خود کرد و رفت
گفتم:رفت؟
دیگر صدایی جز ناله نشنیدم
با صدای آهسته می گفت:
خداوندا گناه من چیست؟
این جزای کدامین گناه است که بدین گونه مرا از پا انداخت.
گفتم برو آبی به صورتت بزن
نای راه رفتن نداشت
آهسته و آرام قدم بر می داشت
و در راه چند باری به زمین افتاد
کمکش کردم
آبی به پلك هایش كه زد
از لابه لای هر مژه غصه ای چكید
حالش که جا آمد
پرسیدم چه شده،واضح بگو:
با آه و مکسی کوتاه به حرف آمد
گفت:چند سالی،عاشق و دلباخته ی دخترکی بودم.او برای دیپلم می خواند و من هم دانشجوی سال آخر بودم.مدتی گذشت و دیدم مجذوب و عاشقش شدم.نمی توانستم روزی را بدون دیدن او به سر کنم.چند سالی گذشت او فارغ التحصیل شد کنکور که داد.
باز مکسی کرد
انگار چیزی راه نفسش را گرفته بود
به او فرصت دادم تا نفسی بگیرد
باز آهی کشید
بالا را نگاه کرد
با انگشت اشاره قطره های اشکش را پاک کرد
حالش جا آمد و ادامه داد:
کنکور که داد در شهری دیگر قبول شد.وقتی خبر قبولی اش را به من داد ابتدا لبخندی زدم اما لبخندم کم کم تلخ شد ناگاه به آرامی گفتم می خواهی مرا ترک کنی؟کمی مکس کرد.انگار نمی خواست جواب سئوالم را دهد گفت چی؟ دوباره بلند تر تکرار کردم.باز مکسی کرد و دستان سردم را گرفت و گفت:من هیچ گاه تو را ترک نمی کنم.تو تنها و تنها عشق من هستی و خواهی ماند.
به چشمان سیاهش نگاه کردم احساس کردم در صدایش تردید هست.
این هم گذشت
به دانشگاه رفت
روز های اول نبودش برایم سخت بود
فقط صدایش بود که دلم را کمی از پشت تلفن آرام می کرد
مدتی نگذشته بود که مقداری پول جمع کرده ام و ماشینی خریدم
پس از خرید ماشین هر روز صبح زود کیلومترها طی می کردم تا از نزدیک ببینمش
مدت ها کار من این شده بود
روزی تصمیم به ازدواج با او گرفته ام با اضطراب و دلهره با او تماس گرفتم
گفتم:می خواهم ببینمت
گفت:کجا
گفتم:هرجا که تو دوست داشته باشی
گفت:بیا فلان جا
مکالمه قطع شد
سوار ماشین شدم و خودم را یک ساعت قبل از ساعت قرار به محل رساندم
پیش خود آهسته و آهسته حرف ها و آرزو هایم را که می خواستم برایش بگویم و از او درخواست ازدواج کنم را مرور می کردم
بلاخره آمد
انگار این بار می دانست که امروز با همه ی روز های زندگی ام متفاوت است
از همیشه خود را زیباتر کرده بود
لباس سبز رنگی پوشیده بود
موهایش در آفتاب می درخیشد
چشمانش همچون چشمان گربه در ساهی شب روشن بود
نزدیک تر که آمد دستانم شروع به لرزیدن کرد،انگار که بار اول است با او ملاقات می کنم .شاخه گلی را که با وسواس تمام از گل فروشی خریدم را جلو آوردم با صدایی لرزان سلام کردم و گفتم این شاخه گل برای تو که مثل تو زیباست اما امیدوارم عشق ما مانند این گل کوتاه نباشد.لبخندی زد و گل را گرفت و بو کرد و با لحنی تحقیر آمیز گفت از پارک چیدی؟عرقم سرد شد احساس می کردم یخ زده ام.به سختی صدایم در آمد گفتم نه با کلی زحمت خرید ام.گفت:بگذریم کاری با من داشتی.گفتم آره،میای کمی قدم بزنیم؟بدون فکر کردن گفت باشه بریم.پارک خیلی شلوغ نبود دعوتش کردم که دور دریاچه ای که پر از قو های سفید رنگ بود قدم بزنیم.تجاده ی سنگ فرش شده ی پارک رو برگ های زرد درخت ها پوشونده بود قدم که میزدیم خش خش برگ های خشک بدرقه مان می کرد.چند دقیقه ای سکوت کرده بودیم و فقط راه می رفتیم ناگهان گفت خوب بگو.با تعجب پرسیدم چی بگم؟ گفت:همونی که من رو برای گفتنش به اینجا دعوت کردی.گفتم آهان.گفتم اینطوری نمی شه بهتره بریم بشینیم گفت کجا؟ گفتم اون جا کنار دریاچه هم می تونیم قو ها رو ببینیم و هم می تونیم حرف بزنیم.
ادامه در پست بعدی

نوشته شده در شنبه 17 مرداد 1388 توسط بهروز | نظرات ()


Blog Skin