تبلیغات
(-_-) تکامل (-_-)

http://alightnights.persiangig.com/other/5153024-md.jpg
امروز دوستم احمد با یه شماره جدید بهم زنگ زد.صداش مثل صدای سرما خورده ها بود.احوال پرسی کردم و گفتم: خطه کیه؟ گفت: گوشیم گم شده.اول فکر کردم برای همین ناراحته بعد گفت دیشب توی عروس کشون تو اتوبان چپ کرده و بچه خواهرش که فقط 8 ماهش بود فوت شده و فعلا نمی تونه دانشگاه بیاد. وقتی این رو گفت انگار آب سرد ریختند روم،حسابی بهم ریختم.رفتم دم خونشون که ببینمش دیدم دم خونه چند تا ماشین وایستاده ، دره خونشونم باز بود و روبروی خونشون یه مرده مسن رو جدول نشسته بود.روم نشد برم زنگشون رو بزنم به حامد زنگ زدم گفتم فردا بیاد تا با هم بریم دم خونشون.
هنوز هاج و واجم. باورم نمیشه...
می دونم الان احمد چه حس بدی داره.
کاش حامد امشب میومد میرفتیم ببینیمش.
حس می کنم احمد به دوستاش احتیاج داره...
فردا هرطوری هست حامد رو می کشونم اینجا...
تورو خدا براش دعا کنید که راحت با این ماجرا کنار بیاد...
این مطلب رو نوشتم که یکم حالم بهتر بشه...

نوشته شده در شنبه 15 اسفند 1388 توسط بهروز | نظرات ()


Blog Skin