تبلیغات
(-_-) تکامل (-_-)

http://3.bp.blogspot.com/_6Ds60CjOPaE/SSx8Shl6p8I/AAAAAAAAAOs/vpUFNNprslc/s400/Tamanna.png
چند روزیه که می خوام بلاگم رو بروز کنم اما نه رمقی برای بروز کردن دارم و نه حس نوشتن!
اما امروز نمی دونم چی شد که یه دفعه یه سوژه مغزم رو بعد از چند ماه به کار انداخت.کلی درموردش فکر کردم و خیلی دلم می خواست نظر شما رو هم درموردش بدونم.
نمی دونم چرا خیلی از آدم ها وقتی می خواند اسم یه شخص بزرگ رو ببرند با کلی پیشوند و پسوند میارند پیش خودشون فکر می کنند این احترامه! به نظر من این طور تفکرات باعث می شه جوون ها با این جور آدم ها فاصله بگیرند.من فکر می کنم اگه وقتی داری دعوا می خونی یا رفتی حرم زیارت احتیاجی نیست کلی پیشوند و پسوند ببندی و با کلی کلمات عربی و قلمبه سلمبه که معنی بعضی هاشونم نمی دونی با محبوبت حرف بزنی...من فکر می کنم هرچی خودمونی تر راز و نیاز کنی خدا هم بیشتر دوستت داره...بهتره یه بار بدون اینکه با کلمات بازی کنی ، با خلوص نیت تو یه جای آروم بشینی و با خدا راز و نیاز کنی.ببین چه آرامشی پیدا می کنی،فکر می کنی رفیقی رو دیدی که چندید سال بود کنار دستت بوده اما تو توی کما بودی و فقط حضورش رو حس می کردی.حضوری که بهت گرما می ده و احساس آرامش می کنی ، حضوری که توی اوج طوفان ، برای دل بی کست پناهگاهِ...
بهتره توی این ماه مبارک رمضان یه امتحانی بکنی...مطمئن ام که نمره ی قبولی رو می گیری/.

هر کس بزبان دل خود زمزمه ساز است
با عشــق درآمیخـتـه در راز و نیـاز است


پانوشت:شعر و عکس از وبلاگ"نیمه پنهان ماه"

خوشحال می شم نظر شما رو هم بدونم

نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور 1388 توسط بهروز | نظرات ()


Blog Skin