تبلیغات
(-_-) تکامل (-_-)

خیلی وقت بود به این وبلاگ سر نزده بودم.شاید دلیلش این بود که می خواستم گذشته هام رو فراموش کنم. امروز خیلی اتفاقی اینجا رو پیدا کردم! راستش نظرات پر مهر دوستان من رو مجبور به نوشتن این چند خط کرد.

فقط خواستم بگم هنوز زنده ام...!!!

نوشته شده در دوشنبه 12 دی 1390 توسط بهروز | نظرات ()


http://alightnights.persiangig.com/other/5153024-md.jpg
امروز دوستم احمد با یه شماره جدید بهم زنگ زد.صداش مثل صدای سرما خورده ها بود.احوال پرسی کردم و گفتم: خطه کیه؟ گفت: گوشیم گم شده.اول فکر کردم برای همین ناراحته بعد گفت دیشب توی عروس کشون تو اتوبان چپ کرده و بچه خواهرش که فقط 8 ماهش بود فوت شده و فعلا نمی تونه دانشگاه بیاد. وقتی این رو گفت انگار آب سرد ریختند روم،حسابی بهم ریختم.رفتم دم خونشون که ببینمش دیدم دم خونه چند تا ماشین وایستاده ، دره خونشونم باز بود و روبروی خونشون یه مرده مسن رو جدول نشسته بود.روم نشد برم زنگشون رو بزنم به حامد زنگ زدم گفتم فردا بیاد تا با هم بریم دم خونشون.
هنوز هاج و واجم. باورم نمیشه...
می دونم الان احمد چه حس بدی داره.
کاش حامد امشب میومد میرفتیم ببینیمش.
حس می کنم احمد به دوستاش احتیاج داره...
فردا هرطوری هست حامد رو می کشونم اینجا...
تورو خدا براش دعا کنید که راحت با این ماجرا کنار بیاد...
این مطلب رو نوشتم که یکم حالم بهتر بشه...

نوشته شده در جمعه 14 اسفند 1388 توسط بهروز | نظرات ()


http://th01.deviantart.com/fs15/300W/f/2006/357/d/7/alone__by_ticketOnHeavens.jpg
الان حس خیلی بدی دارم...
یه آهنگ ملایم گذاشتم و دارم گوش میدم.
حس بد تنهایی دوباره اومده سراغم...
حس اینکه کلی رفیق داشته باشی و انگار کسی رو نداری...
حس اینکه برای همه باشی و هیچ کس برات نباشه...
حس اینکه یه دوست مجازی از تو مسنجر یاهو احوالت رو بپرسه اما دوست واقعیت سراغتم نگیره...
حس اینکه رفیق فابریکت کس دیگه ای رو دوستی پیدا کرده!
حس اینکه برای بدست آوردن دل کسی کل زندگیت رو بفروشی اما موقعی که پولت جمع شد ببینی تو دستای کسه دیگست...
حس می کنم دیوارهای اتاقم هر روز کوچیک و کوچیک تر می شند...
حس اینکه فکر کنی خدا صدات رو نمی شنوه...
حس اینکه تکو تنها زیر نم نم بارون کناره زاینده رود قدم بزنی و به دل بی کست دروغ بگی...
حس اینکه یه آغوش برای گریه می خوام ، فرقی نداره آغوش مذکر باشه یا مونث،سرد باشه یا گرم.فقط تکیه گاه می خوام...
بعضی وقتا دلم برای این حسا تنگ می شه و بعضی وقتا زیر بار سنگینی این حس ها خورد میشم.
چرا من نمی تونم مثل دیگران بی تفاوت از همه چیز و همه کس بگذرم؟
خداااااااااااااااااااا دارم میشکنم......

نوشته شده در دوشنبه 28 دی 1388 توسط بهروز | نظرات ()


امروز داشتم به این فکر می کردم که چرا بیشتر آدم ها به محله،کوچه ،شهر و یا کشورشون اونقدر تعصب نشون میدنکه بعضی وقتا باعث درگیری ها و جنگ های جبران ناپذیری می شه!ما ادعا می کنیم نژادپرست نیستیم اما وقتی یه انسان افغانی رو می بینیم به چشم یه آدم حقیر نگاش می کنیم!چرا هیچ وقت فکر نمی کنیم که همه ی اقوام و ملل مختلف انسان اند و ما رو سیاست مدارها با کشیدن خط هایی به نام مرز محاسره کردند و اونقدر روی افکار ما کار کردند که فکر می کنیم خاک کشور ما با خاک کشورهای دیگه فرق داره،فکر می کنیم هموطن های ما خونشون از خون دیگران رنگین تره!چرا هیچ وقت به این فکر نمی کنیم؟
دلم می خواد روزی بیاد که تعصب به حقوق همه ی بشر شکل بگیره و تعصب به کشور و خاک از بین بره...

نوشته شده در دوشنبه 20 مهر 1388 توسط بهروز | نظرات ()


حس بدی دارم...
چند وقتیه حتی خدا هم نمی خواد صدام رو بشنوه!
حس تنهایی خیلی بده،وقتی فکر می کنی هیچ کس بهت توجه نمی کنه...
انگار مرگ مغزی شدم،فقط جسمم زندست و مغزم هیچی حس نمی کنه....
شرایط روحیه خوبی ندارم،حس می کنم باید یه جایگزین برای دختر مورد علاقه ام پیدا کنم....
به آینده امیدی ندارم،مثل بیماری شدم که می دونه در آینده نه چندان دور میمیره برای همین از روزای آخر زندگیش لذتی نمی بره...
خیلی دلم می خواست می تونستم اتانازی کنم...


پا نوشت: اوتانازی یا «یوتانازی» (Euthanasia)در زبان لاتین به معنی «مرگ خوب» است. اوتانازی در اصطلاح، شرایطی است که در آن، بیمار بنا به درخواست خودش به صورت طبیعی و آرام بمیرد. این شرایط معمولا در بیماری‌های سخت یا دردناک یا درمان‌های طولانی مدت و ناامید کننده پدید می‌آید. در فارسی به آن «مرگ آسان»، «قتل ترحمی» یا «به مرگی» نیز گفته شده‌است.

نوشته شده در دوشنبه 13 مهر 1388 توسط بهروز | نظرات ()


Blog Skin